نگارش هذیونیات یک ابله

متن مرتبط با «دفاع مقدس عکس» در سایت نگارش هذیونیات یک ابله نوشته شده است

دفاع مقدس

  • نیلوبلاگ

    مادرجون زنگ زده بود تبریک بگوید. گفتم این دفاع، آخر همه روزهایی ست که پیش شما گذراندم و درس خواندم. بعد گفتم کاش آقاجون حالش به جا بود تا میفهمید نوه اش بالاخره درسش تمام شد. گفتم خیلی خوشحال میشد. با حسرت گفت آره خیلی خوشحال میشد. بغض تمام سلول هایم را گرفت. میدانستم خیلی دلش میخواست این روز را ببیند. یاد مادربزرگم افتادم. خودم را نگه داشتم تا نبارم. به مادرجون گفتم عیب نداره تو به جای آقاجون و مامان بزرگ هم خوشحال باش. ناگهان لبخند مامان بزرگ را توی دلم حس کردم. تلفن را که قطع کردم، نگاهم بارید ......

    ادامه مطلب