خرید بک لینک

مادرجون زنگ زده بود تبریک بگوید. گفتم این دفاع، آخر همه روزهایی ست که پیش شما گذراندم و درس خواندم. بعد گفتم کاش آقاجون حالش به جا بود تا میفهمید نوه اش بالاخره درسش تمام شد. گفتم خیلی خوشحال میشد. با حسرت گفت آره خیلی خوشحال میشد. بغض تمام سلول هایم را گرفت. میدانستم خیلی دلش میخواست این روز را ببیند. یاد مادربزرگم افتادم. خودم را نگه داشتم تا نبارم. به مادرجون گفتم عیب نداره تو به جای آقاجون و مامان بزرگ هم خوشحال باش. ناگهان لبخند مامان بزرگ را توی دلم حس کردم. تلفن را که قطع کردم، نگاهم بارید ...

برچسب: دفاع مقدس,دفاع مقدس ویکی پدیا,دفاع مقدس چیست,دفاع مقدس مقاله,دفاع مقدس خاطرات,دفاع مقدس در کلام,دفاع مقدس ايران,دفاع مقدس عکس,دفاع مقدس چيست,دفاع مقدس شعر, نویسنده: آریا فرهادی تاريخ: جمعه 19 شهريور 1395 ساعت: 1:42

صفحه بندی