میپرسه خوبی؟ میگم آره جز کمی درد و افسردگی خونه نشینی مشکل دیگهای ندارم. آخ چقدر دلم تنگ شده برای پاییز گردی. اما خب دارم مدارا میکنم. بیشتر کتاب میخونم تا بگذره ...
دیشب از سر بیکاری داشتم نوشتههای وبلاگی که حذف کردم رو میخوندم. مشخصه که قبل حذف یه نسخه ازش برداشتم. عجب حالی، عجب حرفایی، عجب قلمی!!! فکر کردم اگر خودمو بکشم هم الان نمیتونم کلمات رو با اون اعتماد به نفس ردیف کنم.
بعد خوردم به پستی که بعد از غیبت صغری نوشته بودم. کمپینی که یکی از بچههای همینجا تشکیل داده بود تا برگردم به نوشتن. دخترکوچولویی که الان مادر شده. برام عجیب بود که بودنم برای یه عده مهم بوده!! هنوزم سخته باورش. اما من گذشتم. اینم برام عجیبه. انگار به یاد نمیارم. یا یه دورهی چندساله فراموش کردم هرچی رو که اینجا بهم گذشت. اما حس کردم احتیاج داشتم به فراموشی. خوشی و ناخوشیم باهم قاطی شده بود و من تصمیم گرفتم کلشو باهم پاک کنم و از اول شروع کنم.
تا حالا شده خودتون برای خودتون غریب باشید؟ شبای بلند و خونه نشینی زمان خوبی بوده برای این مدل فکرها ...
جورِ غریبانهای دارم تلاش میکنم استوار و قوی و مستقل بمونم. تلاشی که اینبار فکر میکنم مذبوحانه نیست.
برچسب: غریبه,غریب,غریبانه,غریبه آشنا,غریب آشنا,غریبه و مه,غریبه بهروز وثوقی,غریبه ابی,غریبه شاهرخ,غریبه به انگلیسی,
نویسنده: آریا فرهادی