روایت تازه از بیا حرف بزنیم - تاریخ: 1405/4/28 ساعت: 17:20
بیا حرف بزنیم در ادامه این مطلب، مهم‌ترین اطلاعات منتشر شده درباره «بیا حرف بزنیم» را همراه با جزئیات تکمیلی مطالعه خواهید کرد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. - بیا حرف بزنیم. + .....
گزارشی از نقشه - تاریخ: 1405/4/28 ساعت: 17:20
نقشه در این مقاله تلاش کرده‌ایم تمامی اطلاعات مهم مربوط به «نقشه» را به صورت خلاصه، دقیق و کاربردی در اختیار شما قرار دهیم. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. جدی کسی هم ازین نقشه‌ها ک...
- تاریخ: 1401/10/12 ساعت: 11:32
نمیدونم چرا احساس خستگی میکنم. تقریبا یه هفتهست دارم استراحت میکنم و امروز هم تمام روز خونه بودم. اما باز خستهم ...میرم کنار پنجره و به آسمون نگاه میکنم. جایی که حدس میزدم باید جای ماه باشه تاریک بود اما چندتا ستارهی پراکنده با اعتماد بنفس سوسو میزدن ...آسمون و ستارهها منو یاد آبی میندازه. فکر کردم ...
نقشه - تاریخ: 1396/12/19 ساعت: 15:07
جدی کسی هم ازین نقشهها که تو مترو میفروشن میخره؟ نقشه کامل تهران و ایران با همهی راهها و فلان! اونم با وجود پدیدهای مثل گوگل مپ!البته شاید مثلا برای کسی مثل پدربزرگم میخریدم. اگه زنده بود! دوسال پیش عمرشو داد به شما. اما عاشق این مدل اطلاعات بود و خب کار کردن با گوشی هوشمند براش سخت. چند سال پیشم بر...
ثبتِ خوب - تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 2:39
ثبتِ خوب گاهی تو اوج استیصال یه حسهایی به قلبم نازل میشه که دلم رو آروم میکنه. امروز داشتم فکر میکردم اگر هزارتا دلیل برای غر زدن و ناسپاسی و غمگین شدن دارم در عوض دوهزارتا دلیل برای شکرگزاری دارم. :)خدایا شکرت ... + نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۵ساعت توسط درختک |
بیا حرف بزنیم - تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 2:39
- بیا حرف بزنیم.+ ...- کاش میتونستیم حرف بزنیم. یعنی میتونستم. مثلا کاش میتونستم بگم سلام، خوبی؟ دلم برای نگاهت تنگ شده. کاش بشه ببینمت.بعد تو لبخند بزنی و سکوت نکنی و چندتا دونهی ناقابل ازین کلمههای معمولی رو از بین لبهات به گوشم برسونی و من کیف کنم ازینکه صداتو میشنوم. بعد دلم آروم میشد. چقدر
وقتی یه جرقه، یه خاطره رو روشن میکنه - تاریخ: 1395/8/7 ساعت: 18:01
آخرین ماههای دورهی لیسانسم رو میگذروندم. ساعت آخر بود و هوا نیمه تاریک. بعد از درسی که اسمش یادم نیست اما استادش خوب تو ذهنم نقش بسته. برای خودم توی حیاط روی بلوکهای کنار باغچه راه میرفتم بی قید. استاد از کنارم رد شد و گفت دختری با کفشهای کتانی ... برام عجیب بود حرفش و توجهش. لبخند زد و رد شد. و دیر...
جواب: میان مایگی - تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 10:56
و در کسلکنندهترین عصر آخرین روز یک تعطیلات طولانی تیر آخر بر پیکر بیجان وی شلیک شد. این میتوانست اولین جملهی یه داستان باشد. یک شروع خوب. در تاریکروشنای اتاق مورد این سوال واقع گرفت: « چرا این چندروز هیچکدوم از دوستات نیومدن ببرنت بیرون؟» تیر شلیک شده بود. اما باید همزمان که دستش را با فشار روی زخم ...
غریب - تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 12:05
میپرسه خوبی؟ میگم آره جز کمی درد و افسردگی خونه نشینی مشکل دیگهای ندارم. آخ چقدر دلم تنگ شده برای پاییز گردی. اما خب دارم مدارا میکنم. بیشتر کتاب میخونم تا بگذره ... دیشب از سر بیکاری داشتم نوشتههای وبلاگی که حذف کردم رو میخوندم. مشخصه که قبل حذف یه نسخه ازش برداشتم. عجب حالی، عجب حرفایی، عجب قلمی!!...
امن و گرم - تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 9:22
خیلی عجیبه که آدم تو هر شرایطی نیاز به آغوش یه دوست رو حس میکنه. هرچقدرم بخوام تنهاتر و مستقلتر باشم، باز این حس نیاز به گرمای یه دوست امن درونم میجوشه. یکی که آخرین چیزی که ازش یادته، لبخندشه ...
دوست داشتن خویشتن - تاریخ: 1395/7/1 ساعت: 5:28
حدود دوماه پیش شروع شد. حسش شبیه این بود که با سرعت بالا به یه دیوار بتنی برخورد کنی. دلایل هم البته زیاد بود. اما تو اون لحظات فقط میدونستم تنها چیزی که میتونه کمکم کنه اینه که اول خودمو دوست داشته باشم. یعنی میدونستم تنها راه نجاتم، خودمم. اما از خودم ناامید بودم. از اینکه میدیدم مدام اشتباه میکنم...
عبور - تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 21:55
حس میکنم ازون بحران دو هفته پیش عبور کردم. واسه گذشتنشم تاوان دادم. سختتر شدم. ساکتتر شدم. اما هنوز چیزی تغییر نکرده. آدما هنوز همونن. با همون رفتارها. با همون اعتراضها با همون افکار. چقدر این عبورکردنها میتونه آدم رو تغییر بده. حس میکنم وقتی از آدمایی که دوستشون دارم اما رنجم دادن عبور کردم دیگه نم...
دفاع مقدس - تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 1:42
مادرجون زنگ زده بود تبریک بگوید. گفتم این دفاع، آخر همه روزهایی ست که پیش شما گذراندم و درس خواندم. بعد گفتم کاش آقاجون حالش به جا بود تا میفهمید نوه اش بالاخره درسش تمام شد. گفتم خیلی خوشحال میشد. با حسرت گفت آره خیلی خوشحال میشد. بغض تمام سلول هایم را گرفت. میدانستم خیلی دلش میخواست این روز را ببی...