خرید بک لینک

و در کسلکنندهترین عصر آخرین روز یک تعطیلات طولانی تیر آخر بر پیکر بیجان وی شلیک شد.
این میتوانست اولین جملهی یه داستان باشد. یک شروع خوب.
در تاریکروشنای اتاق مورد این سوال واقع گرفت: « چرا این چندروز هیچکدوم از دوستات نیومدن ببرنت بیرون؟» تیر شلیک شده بود. اما باید همزمان که دستش را با فشار روی زخم نگه میداشت تا خون به بیرون نجهد، با خونسردی مورد انتظاری هم به این سوال پاسخ میداد: «کار داشتن.» کوتاه و موجز. به نظرش در آن لحظهی دردناک بهترین پاسخ بود. بهترینی که میتوانست ادامه مکالمه را پایان بخشد. یا حداقل احتمال آن را بکاهد. چون با تیر دیگری مواجه شد: «همشون؟» و برای جلوگیری از شلیکها و به تبع آن خونریزیهای بیشتر با پاسخ سریع اما آرامِ «همشون» به دستشویی شتافت و در را آرام پشت سرش بست و لحظاتی بس طولانیتر از همیشه آنجا ماند. تازگی یاد گرفته بود با مکالمات درونی خونریزی را بند بیاورد اما نه درد را. از هیچ بهتر بود. اول دلیل آورد که خب آنها فکر میکنند دوستان یعنی تعداد زیادی آدم. آنهم به خاطر الف و نون جمعِ شک برانگیز. ولی بهرحال حقیقت از تعدادی کمتر از انگشتان یک دست حکایت میکند. بعد آنکه حقیقتا تقصیرات را متوجه خودش دانست. تقصیر میان مایگیاش. آدمی متوسط الحال که نمیتواند انتظار انجام حرکات پرمایه از کسی داشته باشد. به نظرش منطقیتر از این نیامد. اما خب نمیتوانست همین را جایگزین عامه پسند بودنِ «کار داشتن» بکند. چند قطرهی میانمایهی خیس را از گونهی چپش پاک کرد و باز به دنیای آسیبها بازگشت. اینبار با یک خط بیشتر روی لوح وجودش.

پ.ن: قراره من آدم محکمی باشم. مثل یه درخت. استوار. فراموش نمیکنم.

برچسب: نویسنده: آریا فرهادی تاريخ: جمعه 23 مهر 1395 ساعت: 10:56

صفحه بندی