نگارش هذیونیات یک ابله

متن مرتبط با «غریبه و مه» در سایت نگارش هذیونیات یک ابله نوشته شده است

روایت تازه از بیا حرف بزنیم

  • نیلوبلاگ

    بیا حرف بزنیم در ادامه این مطلب، مهم‌ترین اطلاعات منتشر شده درباره «بیا حرف بزنیم» را همراه با جزئیات تکمیلی مطالعه خواهید کرد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. - بیا حرف بزنیم. + ... - کاش میتونستیم حرف بزنیم. یعنی میتونستم. مثلا کاش میتونستم بگم سلام، خوبی؟ دلم برای نگاهت تنگ شده. کاش بشه ببینمت. بعد تو لبخند بزنی و سکوت نکنی و چندتا دونه‌ی ناقابل ازین کلمه‌های معمولی رو ...

    ادامه مطلب
  • ثبتِ خوب

  • نیلوبلاگ

    ثبتِ خوب گاهی تو اوج استیصال یه حسهایی به قلبم نازل میشه که دلم رو آروم میکنه. امروز داشتم فکر میکردم اگر هزارتا دلیل برای غر زدن و ناسپاسی و غمگین شدن دارم در عوض دوهزارتا دلیل برای شکرگزاری دارم. :)خدایا شکرت ... + نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۵ساعت توسط درختک | ...

    ادامه مطلب
  • وقتی یه جرقه، یه خاطره رو روشن میکنه

  • نیلوبلاگ

    آخرین ماههای دورهی لیسانسم رو میگذروندم. ساعت آخر بود و هوا نیمه تاریک. بعد از درسی که اسمش یادم نیست اما استادش خوب تو ذهنم نقش بسته. برای خودم توی حیاط روی بلوکهای کنار باغچه راه میرفتم بی قید. استاد از کنارم رد شد و گفت دختری با کفشهای کتانی ... برام عجیب بود حرفش و توجهش. لبخند زد و رد شد. و دیروز بعد از شش سال دیدمش و اولین جملهای که بهم گفت همین بود: دختری با کفشهای کتانی ... ...

    ادامه مطلب
  • جواب: میان مایگی

  • نیلوبلاگ

    و در کسلکنندهترین عصر آخرین روز یک تعطیلات طولانی تیر آخر بر پیکر بیجان وی شلیک شد. این میتوانست اولین جملهی یه داستان باشد. یک شروع خوب. در تاریکروشنای اتاق مورد این سوال واقع گرفت: « چرا این چندروز هیچکدوم از دوستات نیومدن ببرنت بیرون؟» تیر شلیک شده بود. اما باید همزمان که دستش را با فشار روی زخم نگه میداشت تا خون به بیرون نجهد، با خونسردی مورد انتظاری هم به این سوال پاسخ میداد: «کار داشتن.» کوتاه و موجز. به نظرش در آن لحظهی دردناک بهترین پاسخ بود. بهترینی که میتوانست ادامه مکالمه را پایان بخشد. یا حداقل احتمال آن را بکاهد. چون با تیر دیگر...

    ادامه مطلب
  • امن و گرم

  • نیلوبلاگ

    خیلی عجیبه که آدم تو هر شرایطی نیاز به آغوش یه دوست رو حس میکنه. هرچقدرم بخوام تنهاتر و مستقلتر باشم، باز این حس نیاز به گرمای یه دوست امن درونم میجوشه. یکی که آخرین چیزی که ازش یادته، لبخندشه ......

    ادامه مطلب
  • دوست داشتن خویشتن

  • نیلوبلاگ

    حدود دوماه پیش شروع شد. حسش شبیه این بود که با سرعت بالا به یه دیوار بتنی برخورد کنی. دلایل هم البته زیاد بود. اما تو اون لحظات فقط میدونستم تنها چیزی که میتونه کمکم کنه اینه که اول خودمو دوست داشته باشم. یعنی میدونستم تنها راه نجاتم، خودمم. اما از خودم ناامید بودم. از اینکه میدیدم مدام اشتباه میکنم تو زندگیم. حس میکردم نمیتونم خودمو دوست داشته باشم. همش منتظر بودم یکی بیاد دستمو بگیره و بلندم کنه. اما انتظار بیهودهای بود. این رو هم میدونستم. بعد از کلی کش و قوس که کم هم دردناک نبود، به طور اتفاقی تو مسیری که دنبالش بودم قرار گرفتم. یه روز برگ...

    ادامه مطلب
  • عبور

  • نیلوبلاگ

    حس میکنم ازون بحران دو هفته پیش عبور کردم. واسه گذشتنشم تاوان دادم. سختتر شدم. ساکتتر شدم. اما هنوز چیزی تغییر نکرده. آدما هنوز همونن. با همون رفتارها. با همون اعتراضها با همون افکار. چقدر این عبورکردنها میتونه آدم رو تغییر بده. حس میکنم وقتی از آدمایی که دوستشون دارم اما رنجم دادن عبور کردم دیگه نمیتونم تو صورتشون نگاه کنم و بهشون لبخند بزنم. نمیتونم صداشون کنم نمیتونم مثل قبل دوستشون داشته باشم حتی. پ.ن: اما همیشه یه جایی تصمیم میگیری غرورتو زیر پا بذاری. گاهی. نه همیشه....

    ادامه مطلب