حدود دوماه پیش شروع شد. حسش شبیه این بود که با سرعت بالا به یه دیوار بتنی برخورد کنی. دلایل هم البته زیاد بود. اما تو اون لحظات فقط میدونستم تنها چیزی که میتونه کمکم کنه اینه که اول خودمو دوست داشته باشم. یعنی میدونستم تنها راه نجاتم، خودمم. اما از خودم ناامید بودم. از اینکه میدیدم مدام اشتباه میکنم تو زندگیم. حس میکردم نمیتونم خودمو دوست داشته باشم. همش منتظر بودم یکی بیاد دستمو بگیره و بلندم کنه. اما انتظار بیهودهای بود. این رو هم میدونستم. بعد از کلی کش و قوس که کم هم دردناک نبود، به طور اتفاقی تو مسیری که دنبالش بودم قرار گرفتم. یه روز برگشتم دفترم رو از صفحات اولش خوندم. یجورایی از خودم تعجب کردم. توش یعالمه به خودم دلداری داده بودم. خودم رو درک کرده بودم. یعالمه حرف پر از عشق و ایمان به خودم زده بودم. یعالمه اعتماد. دلم گرم شد. حرفایی که در اوج استیصال منتظر بودم یکی بهم بزنه رو خودم قبلا به خودم گفته بودم. درست مثل دمیدن نیرویی بود که باعث میشد بتونم دستم رو بذارم رو زانوم و خودم از زمین بلند شم. یه حس گرم که برگشت به قلبم. یه اعتماد دوباره به خودم. اینکه هرچقدر هم زمین بخورم باز فقط خودمم که میتونم به خودم کمک کنم. و این باز باعث شد خودم رو دوست داشته باشم. و اینو بفهمم که میشه قوی و محکم بود اما بسته و خشن نبود. درست مثل یه درخت. استوار و محکمه. اما هیچوقت از هیچکس خواهشی نداره و در عوض میتونه یعالمه بخشنده باشه.
و این جملهی کلیدی که بارها تو دفترم یادداشتش کردم:
«وقتی خودت را دوست نداشته باشی
دائما افرادی را در زندگیات پیدا میکنی
که دوستت نداشته باشند ...»
برچسب: دوست داشتن خویشتن,
نویسنده: آریا فرهادی